می گویند :
فیل حیوان با هوشی است ، عصرها ، آن هنگام که خورشید دارد غروب می کند ، فیل در گوشه ای می ایستد و تمام اتفاقات روز گذشته را مرور می کند !
امروز جمعه بود و وقت بیشتری برای اندیشیدن به گذشته.
من اما با هوش نیستم ! ولی وقتی به گذشته می نگرم دز زندگی ام جز عشق نمی بینم.
با خودم گفتم : از کجا آغاز کنم ؟ من میخواهم از عشق بگویم.!! با خودم گفتم ،
از کجا آغاز کنم ؟
از کجا آغاز کنم ، بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یگ عشق باشد؟
قصه ی عشق شیرین که از دریا کهنسال تر است.
حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان می آورد.
از کجا آغاز کنم؟
و او مانند بارانی بهاری که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا می کند و زندگیم را درخشان می سازد.
او به دنیای خالی من مفهوم می بخشد. او قلب مرا لبریز می کند. او دل مرا با احساسی خاص لبریز
می کند. با آوای فرشتگان و تخیلات مه آلود !
او روح مرا از عشقی والا و بی کران سرشار می سازد ، آنگونه که هر جا بروم تنها نخواهم بود .
راستی ؟ با وجود او چه کسی تنها خواهد بود ؟
راستی ؟ این عشق تا کی و چه هنگام دوام خواهد داشت ؟
آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز وساعت سنجید ؟
اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او نیاز دارم .
او قلب مرا از عشق لبریز می کند.
او عشق را در من جاودانه می کند.
من به او نیاز دارم............من به او نیاز دارم............من به او نیاز دارم
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 15:52  توسط ’مملی
|
ما امروزه نیازمند چه هستیم ؟
در مطلب قبلی عرض کردم که می خواهم کمی خودمانی حرف بزنم.
راستی با خود اندیشیده اید که مشکل امروزه ما چیست؟ چرا داریم روز به روز از هم دور میشویم ؟ چرا مثله شده ایم؟ چرا تکه تکه شده ایم؟
به نظر من
امروزه روز ما نیازی به فدا شدن برای هم نداریم!!
نیازی به تب کردن برای آنها که برایمان میمیرند نیز نداریم!!
نیازی نیست ایثار کنیم برای یکدیگر!!
نیازی نیست درمصائب و مشکلات عصای دست یکدیگر شویم!
نیازی نیست آغوش پر مهرمان را به روی یکدیگر بگشائیم!!
به نظر من
درد امروز ما نامهربانی نسبت به یکدیگر است!!
بجای انجام همه ی خوبیها در حق یکدیگر ماامروز نیازمندیم که کمی کمتر به هم نامهربانی کنیم!!
تقسیم عشق و مهربانی پیشکش مان!
کمی کمتر به هم نامهربانی کنیم!!
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 22:29  توسط ’مملی
|
بنام خدایی که شروع هرچه هست و نیست با نام اوست
بنام اویی که خود آغاز است و شروع
سلام و صد سلام خدمت همه ی شما عزیزام .
با خودم گفتم :
برای مردمی که حوصله خیلی چیزها رو ندارن ! برای مردمی که این روزا دنبال خیلی چیزا میگردن و پیدا نمی کنن ! برای مردمی که روزگاریست از هم فاصله گرفتن ! و ...و در عین حال برای مردمی که خیلی دوستشون دارم چه چیزی بهتر از این که کمی با هم حرف بزنیم .
من اینجا نمی خوام منبر برم و دیگران رو نصیحت کنم . ما اینقدر موعظه شنیدیم که حالمون داره به هم می خوره! من اینجا میخوام خیلی صاف وساده با شما عزیزام حرف بزنم.
من میخوام از زندگیم بگم. از تجربه های تلخ و شیرینش .از خاطرات خصوصی و شخصی زندگیم.
من میخوام وقتی باهاتون حرف میزنم انگاری دارم از زبون شما صحبت می کنم ! من معتقدم که آدما با همه ی خوبی و بدیهاشون در خیلی از فصل های زندگی مثل هم اند! اونا یه فصل مشترک دارن که هر چند مثل دو خط موازی اند ولی یه جاهایی هم دیگر رو قطع می کنن !
امشب خیلی خسته م !
شب و روزای دیگه خیلی باهاتون حرف دارم!
مرسی . تا بعد
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 3:26  توسط ’مملی
|